قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

2521

تاريخ الفي ( فارسى )

مىنمود . عميد هرگاه كه گمان مىبرد خواجه را چيزى از متاع دنيا حاصل شده با او مىگفت : اى حسن ، فربه شده‌اى ؛ و هرچه داشتى بستدى . و چون اين حركت ناپسنديده ، كه شيوهء خسيسان و لئيمان است ، چند نوبت از ابن شادان تكرار يافت ، خواجه نظام الملك از وى آزرده‌خاطر گشته به جانب مرو گريخت و به وسايط بعضى آشنايان به ملازمت چغرى بيگ سلجوقى رسيده شمّه‌اى از احوال خويش به عرض او رسانيد . چغرى بيگ به مقتضاى ارباب الدّول ملهمون و به قوّهء نور فراستى كه ارباب دول را مىباشد ، امارت اقبال در ناصيهء او مشاهده كرده فى الحال او را به خدمت پسر خود الب ارسلان فرستاده پيغام داد كه : بايد اين شخص ، كاتب و مشير و وزير تو باشد . در اين اثنا ، عرضه داشتى از ابن شادان به مرد رسيده مضمون آنكه : در اين ولا نويسنده‌اى از بلخ گريخته به خدمت تو توسّل جسته و مهمّات اين ولايت معطّل مانده . اگر رأى عالى اقتضا فرمايد ، او را بازگردانيده به جانب بلخ فرستد . چغرى بيگ دست ردّ بر سينهء ملتمس ابن شادان نهاده فرمود كه : آن نويسنده در ملازمت فرزندم الب ارسلان مىباشد . ابن شادان را با او سخن بايد گفت . و چون قاصد ابن شادان بىنيل مقصود با اينچنين جواب مراجعت نمود ، ابن شادان دانست كه بعد از اين ، دست او به نظام الملك نخواهد رسيد . القصّه ، چون نوبت جهانبانى به الب ارسلان رسيد ، زمام مهامّ جميع انام را در كف كفايت خواجه نظام الملك نهاده او را بر مسند وزارت متمكّن گردانيد . خواجه نوشيروان خالد در كتاب نفثة المصدور « 1 » آورده كه : من از لفظ مبارك خواجه نظام الملك شنيدم كه مىفرمود در بدايت حال موكّلان ديوانى بنابر امرى ، كه تفصيل آن چندان فايده ندارد ، مرا از جايى به جايى مىبردند و من بر اسب لاغر بدرفتار سوار بودم و از غايت پريشانى و بىسامانى ، روز روشن بر چشم من حكم شب تاريك داشت . بنابراين ، در كمال حزن و اندوه با ايشان قطع مسافت مىكردم . ناگاه در آن صحرا و بيابان سوارى پيش من آمد كه نه من و نه موكّلان او را مىشناختند . آن شخص بر اسبى فربه راهوار سوار بود ، با من گفت : اى حسن ، مىخواهى كه اسب خود را با مركب من معاوضه كنى ؟ گفتم : اى جوان ، چه محلّ استهزاء و تمسخّر است ؟ گفت : و اللّه كه هزل و تمسخّر نمىكنم . و فى الفور از اسب خود پياده شد و مرا بر اسب خود سوار كرد و خود بر اسب من نشسته از ما درگذشت .

--> ( 1 ) . تأليف شهاب الدّين محمّد خرندزى زيدرى نسوى ، كه به سال هزار و سيصد و چهل و سه شمسى با ويرايش زنده‌ياد دكتر امير حسن يزدگردى به حليهء طبع آراسته گرديد .